صدایش را شنیدم... می خندید. من هم وسط اشک هایم خندیدم. و بعد فهمید که گریه می کنم و بعد آنقدر مرا خنداند که دلم درد گرفت و من خندیدم و خندیدم و خندیدم و چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم از اینکه هنوز هست و صدایش هست و می خندد... خوشبختی حجم بزرگی دارد وقتی او هست... حتی اگر مثل قبل نباشد. حتی اگر مال من نباشد. حتی اگر بدانم دیگر چیزی جز چند خنده ی ساده بینمان نیست... و حالا با اینکه بهش قول داده ام همه چیز را فراموش کنم، جایی توی وجودم خاطرات خوبم می جوشند و من..
خوشحالم :)